|
|
|
روز+ شب=زندگی! |
|
سبک بالی آخرین عشق نیچه است که نهایت تمام چیزهاست. چیزی که سبکبالی وسلامتی بیاورد خوب است:چه در تغذیه،چه در ذهن،چه در هوا،چه در آفتاب،چه در منظره وچه در موسیقی .چیزی که باعث می شود تو بالا بروی،چیزی که کمک می کندتا سنگینی و ظلمت زندگی و زشتی حقیقت را فراموش کنی،واین همان سرچشمه لطف است.از همین جا عشق دیرهنگام او به هنر آغاز می شود،انگار "زندگی را ممکن می کند" انگار "محرک بزرگ زندگی " است.موسیقی،یک موسیقی زلال رهایی بخش ،سبک،که از آن پس بهترین چیز است برای ذهن او که تا سرحد مرگ مغشوش است. در تشنج های به خون آغشته ی او، این تنها امکان تسکین یافتن است. "زندگی بدون موسیقی یک خستگی و یک اشتباه است " یک مرد بیمارو تب آلوده ، لب های چاک چاک وسوزانش رابه سوی آب می برد ، مانند نیچه وقتی در واپسین لحظات بحران اش به سوی شهد درخشان موسیقی می رود: " آیا تابه حال کسی به این اندازه تشنه ی موسیقی بوده است؟ " موسیقی آخرین رستگاری اوست ، آخرین چیزی ست که می تواند خودش را از خودش نجات دهد... نیچه،شتفان تسوایگ،لیلی گلستان،نشر مرکز، چ اول1388 پ.ن:نزدیکانم خوب می دانند تا چه اندازه موسیقی به رویم تاثیر می گذارد. البته موسیقی خوب ،آرام ، سبک ،بیکلام باشد خیلی بهتر است. وقتی دندانهای کرم خورده ی لعنتی درد می گیرد هیچ چیز آرامم نمی کند جز یک بروفن 400 وقتی تلخی تمام وجودم را فرا می گیرد زبانم بند می آید دوس ندارم نه حرفی بزنم نه حرفی بشنوم فقط دوست دارم سوار بر کشتی موسیقی در اقیانوس بی خودی و فراموشی سیر کنم. هر موسیقی که بیشتر غرقم کند بهتر است.ولی هروقت پریشانی روح به منتهای خودش می رسد دوست دارم در دریای نزدیکی یونان با این کشتی غرق شوم. این کشور تاریخ را دز ذهنم مجسم می کند تاریخ تفکرو اندیشه و...موسیقی اش هم رویایست که مرا با خوش می برد. چشمانم را می بندم و غرق می شوم ، گم می شوم...
آدم هیچ وقت نمی تواند جایی را پیدا کند که دنج و دلچسب باشد ،برای اینکه همچو جایی اصلا در دنیا وجود ندارد . آدم ممکن است خیال کند که همچو جایی وجود دارد، اما همین که پاش رسید آن جا وموقعی که اصلا هیچ انتظارش را ندارد یک نفر از غیب پیدایش می شود ودرست جلو چشم آدم می نویسد ،(دهنتو..) اگر قبول ندارید یک بار امتحان کنید.من گمان می کنم موقعی که بمیرم ،مرای توی قبرستان چال کنند ،یا سنگ قبری رویش بگذارندکه رویش نوشته شده باشد،(هولدن کالفیلد)،متولد سال فلان واز این جور چیزها ،آخر سر درست زیر آن خواهند نوشت ،(دهنتو...)من این را حتم دارم .حالا می بینید. ناطور دشت،جی دی سلینجر،ترجمه احمد کریمی ،نشر ققنوس پ.ن:خالق "هولدن کالفیلد" نه تنها در زندگی ازآدم ها کناره می گرفت و تنهایی را برگزیده بود حتا قبرستان را هم با وجود آدم ها ی دیگر تاب نمی آورد گویی "من امیدوارم وقتی مردم ، یک آدم با فهم و شعوری پیدا شود و جنازه ی مرا توی رودخانه ایی جایی بیندازد.هرجا می خواهد باشد ،ولی توی قبرستان ،وسط مرده ها ،چالم نکنند" پس جای دنج برای سلینجر کجا بود؟نه روی زمین نه زیر زمین؟ جایی که آدم ها نباشند؟ شاید. امیدوارم آدم با فهم وشعوری پیدا شودو...
+
نوشته شده در شنبه 1388/11/10ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط امید
یه روز یه بارون واقعی کثافتهای توی خیابونو می شوره... وقتی برای اولین بار"راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی را می دیدم شخصیت "تراویس" که رابرت دنیرو به زیبایی هرچه تمامترآن را اجرا کرده ، بی اختیار شخصیت های آثارآلبر کامو و ژان پل سارتر را برایم تداعی میکرد.تازه آن زمانی بود که چیز زیادی هم هم از این نویسنده ها نخوانده بودم.تراویس از خود بیگانه که در این دنیا و میان انسانها جایی ندارد چنان دچار سرخوردگی این پوچی زندگی می شود که چاره ایی جز عصیان برایش باقی نمی ماند.در فصل های ابتدایی فیلم تراویس در لاک تنهایی اش (=تاکسی اش) فرو رفته و با سردی هرچه تمامتر به شهر غرق در روزمرگی و به تعبیر خودش کثافت می نگرد.او از آن دست از سربازانی ست که از جنگ برگشته و حالا می بیند که گویی جامعه ایی که برایش جنگیده "چندان ارزش جنگیدن نداشته "(امی توبین ، راننده تاکسی). شخصیتی که از یک ارتباط برقرار کردن ساده هم عاجز است .در اینجا قصد نقد یا حتا باز گویی داستان را ندارم فقط نکته ای که در کتاب امی توبین نظرم را جلب کرد این چند سطر بود : "اخبار صفحه ی اول روزنامه ها ،تهوع ژان پل سارتر،یادداشت های زیر زمینی داستایوسکی و فیلم جیب بر(1959)روبر برسون همگی الهام بخش فیلمنامه ی راننده تاکسی پل شلیدر بوده است" "راننده تاکسی ، امی توبین، نشر هرمس" مثل اینکه احساسم در مورد این تشابهات بیراهه نرفته بوده است.نمی دانم چه می شود که با چنین شخصیتی همزاد پنداری می کنیم حتا تا مرز خشونتی اینچنین ویرانگرو خونین.شاید چون او هم انسان پوچ بیگناهی ست که ژان پل سارتر در تعریف "مورسوی" آلبر کامو گفته است. نمی دانم این چه ریسمانی ست که این روزها هرچه را که می بینم و می خوانم به هم پیوند می دهد.همین دیروز بود که "تنها دو بار زندگی می کنیم" را دیدم تشابه شخصیت سیامک و تروایس چشم گیر بود، حتا شغل ظاهری هر دونفر هم رانندگی بود، چند روز پیش "نفس عمیق " فیلم تحسین شده ی شهبازی را دیدم تشابه شخصیت آیدا با شهرزاد عجیب بود هرچند عوامل ساخت فیلم تنها دو بارزندگی میکنیم از این موضوع بگریزند،از سوی دیگر سردی چهره و لحن کلام و شیوه ی نگرش سیامک تنها دو بار زندگی می کنیم بسیار شبیه است به استاد فیلم "شب های روشن" کار فرزاد موتمن، باز از دیگر سو شخصیت منصور در فیلم "نفس عمیق" نه تنها با مورسوی کامو از یک خانواده هستند بلکه حتا تشابه اسمی هم دارند(مورسو=منصور) نمی دانم چرا احساس می کنم نمی تواند اتفاقی باشد. در مقابل همه ی این نمی دانم ها این موضوع را خوب می دانم اگر من هم قرار بود فیلم بسازم یا کتاب بنویسم چیزی در همین مضامین و تصویرها می ساختم یا می نوشتم.پیوندهای مشترک فکری و سلیقه ای این تشابهات را ایجاد خواهد کرد واین موضوع هم هیچ گونه ضعفی برای یک کار هنری محسوب نمی شود.
تمام روشنایی های کوچک تمام رویاهایی که بافتیم گویی که شب بود شب شد شب نمی ماند! برای سرایش سرودی سبز خیابانها سرخ شدو لاله ها واژگون شدو صداقت مرد، غافل از اینکه آزادی پس پرده گریخته روی پوشانده بیهوده می کوشیم تن به رسوایی نخواهد داد عروس آزادی تنها در شب زفاف پرده به یک سو می نهد.
سرم به قدری سنگین شده که چشم هایم را به سختی باز نگه می دارم ، حس می کنم کسی با دستگاه چرخ گوشت در سرم نشسته و مغز سرم را چرخ می کند .گاهی هم مقداری نان خشک میریزد تا دستگاهش گیر نکند.همینطور مدام در سرم صداهای عجیب می پیچد.تمام روز را از صدای این کوبیدن ها و سوراخ کردنهای خانه ی کلنگی پر خاطره که این روزها برجی می خواهد جایش را بگیرد،آرامش و خواب را از کف داده ام، شب ها هم از سردردهای باز مانده از روز، پراسترس و نا آرام چشم بر هم می گذارم. بیزارم از این تمدن بیزار.کاش اتاقک کوچکی در دل جنگلی ،کویری یا کنار ساحلی داشتم.هرجا که سرو صدایی نباشد والبته آدمی متمدن که مغز سرم را آلوده کند.
سیزیف با مورسو، شبه قهرمان داستان "بیگانه" خویشاوند است ، زیرا هردوی آنها عصیان خود را در برابر نامعقولی جهان وبی منطقی دائم جامعه ی (به ظاهر) انسانی ابراز می کنند.سیزیف متوجه شده که دنیا عاری از معنا ولبریز از ستم ودرد است ، اما او به ظلم حاکم بر جهان گردن نمی نهد وهرگز از پای نمی نشیند .آری، سیزیف یک شورشی است و به مانند کامو"اهل نبرد" است و پیوسته تمامی نیروی خود را دربرای تغییر این جهان نا به سامان و پوچ به کار می گیرد، زیرا زندگی کردن نه تنها کام جویی بلکه مبارزه با "ضخامت" بیهودگی ، آشفتگی وستم گری موجود می باشد.کامو که این هستی خاکی را یگانه حقیقت می انگارد معتقد است که در جهان کنونی تنها انسان اهمیت ومعنا دارد ورسالت آدمی چیزی جز ساختن نظمی انسانی نمی باشد.در واقع، تداوم نبرد وشورش فرد "غریب" برای خوشبختی می باشد وافسانه تلخ سیزیف حاوی مضمون مهم شکوفایی حیات وزندگی است.به عبارتی دیگر، سیزیف پوچ مآب (=کامو) زیبایی ولذت این دنیای خاکی را نیز می جوید وبا سماجت و پشتکار بهشت وجهنم خود را روی همین کره ی زمین می طلبد.
" مقدمه دکتر حامد فولادوند بر افسانه سیزیف" "افسانه سیزیف ، آلبر کامو،ترجمه ی دکتر محمود سلطانیه "
پ.ن: بعد از خواندن این کتاب بود؟خود آگاه یا نا خودآگاه ؟نمی دانم .ولی دوسالی می شود شعر کوتاهی را با دیوار اتاقم آویخته ام که همین نگرش کامو به زندگی را بازگو می کند.
می جنگم می ایستم محکم تر نه برای اینکه باشم برای اینکه هستم !
ماه میان ابرها آرمیده شب غرق می شود در سقوط مه
|
من همه جسمم.
و تنها زمين،
-مادر ديرينه ام-
مرا پذيرا خواهد بود،
در آغوش گور خويش.
با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،
با هزار چرا ،
با هزار چراغ خاموش.
من تنها خود را مي جويم،
در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.
زمين مي داند،
و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.
(تهي)