تبليغاتX
مي خندم يا مي گريم

مي خندم يا مي گريم

 

چشمان از حدقه در آمده­ ای

کاسه­ی خالی چشمانت را می­نگرند

چه سرنوشت غم­انگیزی!

دهانت باز که شد

دیوار فرو ریخت

و خاک را مزه مزه کردی.

حالا از پس سال­ها

میان سکه­های تقلبی تاریخ

زمان گم شده­ات را می­جویی.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط امید|

 

روزهایی هست (وای چه کلیشه­ی ناگزیر و زیبایی) که هیچ حس و حال بیرون رفتن از خانه را نداری و دوست داری که خودت را در اتاقت زندانی کنی. روزهایی که نمی­دانی از دنیا چه می­خواهی. گاهی میان کتاب­هایت می­چرخی و تاریخی که در صفحه اول کتاب­ها نوشته­ای مرور می­کنی و سطرهایی از کتاب را که دوست داشته­ای دوباره خوانی می­کنی. حسی از رخوت در تنت جا خوش کرده که هیچ قصد رها کردنت را ندارد. به زحمت خودت را به آینه می­رسانی؛ آینه­ای که برادرت طرحی از داریوش خواننده را در دل آن جاساز کرده و با خطی زشت گوشه­ی آن نوشته:

LIFE is A GAME

می­دانی چرا هنوز این آینه را در اتاقت نگه داشته ای؟! خودت را که با آن موهای ژولیده و صورت اصلاح نشده می­بینی حالت بدتر می­شود. روزهایی هست که که فقط دوست داری فیلم­هایی را که دیده­ای دوباره و چند باره ببینی. البته این ادعا را هم نکنی که هر بار که می­بینی چیزهایی تازه را کشف می­کنی.

دلت موسیقی می­خواهد، دلت نامجو می­خواهد و به این فکر می­کنی که چقدر این نامجوی"شهر خاموش" و آلبوم "الکی" را دوست داری (البته به غیر از خود آهنگ الکی).

روزهایی هست که دلت از این اتاق نمور به هم می­خورد و باز قصد بیرون رفتن نداری. و به این فکر می­کنی که شاید جایی برای رفتن نداری که چسبیده­ای به این اتاق و وسایل تکراری و کتاب­ها و ...  

 

 

نوشته شده در شنبه 1391/01/19ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط امید|

 

بهتر است آدم لذت ببرد تا این که از چیزی سر در بیاورد. با دانستن، خودمان را برای همیشه زنجیر می­کنیم به چیزهایی غریب و مرگمان را جلو می­اندازیم. اگر آدم عمرش صدهزار سال باشد، ولی بداند چه روز و چه ساعتی می­میرد، باز از عمر صدهزار ساله­اش به اندازه یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمی­برد. می­بینی حماقت، نادانی و کلی از چیزهایی که اسمشان بد در رفته، همه جزء حسن‎های آدم هستند.

رام کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه، صص18-17

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط امید|

 

 

   اسفند

   ما را به سر سطر می‌رساند،

      به زمانی که اتوبوسی متروک

           - در جاده‌های هراس -

         ما را به هم پیوند می‌داد

              ***

   زمان

         در سرم چرخ می‌خورد،

   چرخ می‌خورم،

   چرخ می‌زنم،

   و گیج می‌شوم

           از عطر بودنت!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط امید|

     

      با لهجه­ی شیرین نداشته­ام

      به سرزمینی بی­نام که تنها ساکنش هستم

      می­خوانمت!  

      در روزهایی که تاریخ به خاطر ندارد

      به خانه­ای که در سراب ساخته­ام

      می­خوانمت!

      با درخت­های کهن هنوز کاغذ نشده

      برای تقویم همیشه­ی نیامده

      می­خوانمت!

                   می­خواهمت!

 23/9/90

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط امید|

 

   آنچه هنوز تلخ­ترین پوزخند مرا بر می­انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست - آنها که می­خواهند ما را در قالب­های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می­کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق­ترین و جاذب­ترین رویاها می­آیند - .

 

   بار دیگر شهری که دوست می­داشتم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان، چاپ 1376

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط امید|

 

به لمس فنجاني چاي داغ

در جاده­اي برفي

آن سوي گدوك مي­ماند

وقتي دستم

روي صورتت مي­لغزد.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط امید|


آخرين مطالب
» مرد نمکی
» این حال من بی تو...
» در فواید نادانی
» چیزی شبیه بهار
» یک عاشقانه ی ساده
» باز هم وجودگرایی این بار در متنی دیگر
»
»
»
» پرسه نوشت

Design By : Pichak