|
|
|
روز+ شب=زندگی! |
|
نگاه شاهینی در آسمان بر کبوتری روی بام دوستی!
دوست خوب دوست مرده است!(آلبر کامو)
من از بچگي عاشق بودم! اين افتخاري ست كه نصيب هركسي نخواهد شد. من از بچگي عاشق صداي تلق تلق تكه هاي يخ ، در ته يك ليوانِ نوشيدني بودم و البته هستم! جز من چه كسي از عشق چيزي مي داند؟! اين خودپسنديست آيا؟! من از بچگي عاشق هفتير كشيدنهاي كلينت ايستوود بودم، والبته هستم ، هرچند ديگر هفتير نكشد!!! كسي از اين عشق چيزي مي فهمد؟! من از بچگي عاشق ناله ي يك روانويس بربرگي كاهي بودم والبته هستم، هرچند ديگر برگي كاهي در كار نباشد!!! آيا اين عشق بود ؟!هست؟! من از بچگي عاشق غرق شدن در ستاره ي پر نور سر شب ، در بستر پهن شده بر بام خانه بودم، وهنوز هم هستم، هرچند ديگر بستري بر روي بام پهن نشود!!! من عاشق كودكي بودم ، هنوز هم هستم؟! اينها عشق بود آيا ؟؟يا احساساتي كودكانه؟! خوب كه فكرمي كنم مي بيتم جز من، ديگران هم از اين احساسات داشته اند. آري ديگران هم از عشق چيزي مي فهمند. (مَرمِهر بانورا...)
کرکره ی عاطفه ات را بکش چهره ات را خاموش کن عشق را روی دگمه ی صفر بگذار حالا برو تو صف آدم ها
اسپایک میلیگان
چندی پیش مجموعه ای از شعرهای ژاک پره ور را خریدم و همینطور که آن را ورق می زدم شعر "صبحانه"به چشمم خورد این شعر را مدت ها پیش دوستی برایم نوشته بود و از خواندنش لذت برده بودم.به دنبال فرصتی بودم تا این شعر را در این فضای مجازی قرار دهم تا دوستان را هم در خواندنش شریک کنم.ولی تا همین امروز هم فرصت نکرده بودم .والان هم اصلا قصد آپ کردن را نداشتم که وب یکی از دوستان را باز کردم و دیدم همان شعررا در وبش قرار داده است.از این "اتفاقات "اولین بار نبود که پیش می آمد.پس به فال نیک گرفتم.ولینک دوست عزیز البته نادیده ام را در پایین این نوشته می گذارم تا شما هم با ما در خوانش این شعر شریک باشید.والبته از دوست خوبم هم تشکر می کنم.
http://ghoroubesahar.blogfa.com/
وروزی باد خواهد برد
همه ی حرف ها را
همه ی شب ها را وروزها را
همه ی رازها را
آری باد خواهد برد
همه ی خاطره هارا
همه ی اشک ها را
همه ی لبخند ها را
وبادی سهمگین می برد با خود
همه ی عشق ها را
ولی نه!
هیچ بادی
نبرد یاد تو را از دل من
یاد تو میخ شدست بر دل من!
|
من همه جسمم.
و تنها زمين،
-مادر ديرينه ام-
مرا پذيرا خواهد بود،
در آغوش گور خويش.
با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،
با هزار چرا ،
با هزار چراغ خاموش.
من تنها خود را مي جويم،
در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.
زمين مي داند،
و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.
(تهي)