تبليغاتX
مي خندم يا مي گريم

مي خندم يا مي گريم

روز+ شب=زندگی!

    گلوي گنجشك

  

 گنجايش واژه ي جنگ را ندارد

  

 بگذار جيك جيكش را سر دهد

 

جیک!جیک!

 

جنگ!جنگ!

 

                                (تهی)

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط امید |

جامعه مثل يك سيب است

 

دير يا زود مي گندد

 

هيچ باغباني هم نمي تواند مانع از گنديدنش شود

 

اين ميوه از دو سرچشمه ي خير و شر آب مي خورد

 

واز سم وكود اخلاق هم هيچ نمي يايد

 

تنها گندگي را به تاخير مي افكند

 

حال كه خود گَنده تر است

 

چه اميدي !!چه اميدي!!

 

                                (تهي)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط امید |

دختر: شما چرا تنهاييد؟؟

 

دختر:هيچ وقت فكر نكرديد كه ميشه از تنهايي دراومد؟

 

استاد:شما اگر منتظر كسي نبودين سواراون ماشين مي شدين كه تنهايي درآين؟

 

دختر:نه مي گشتم دنبال آدمي كه مثل خودم باشه.

 

استاد:من نمي گردم،چون از خودمم خوشم نمي ياد!!

 

 

                     

                       "از ديالوگهاي شب هاي روشن"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط امید |

خيانت مي كند بر من

دگر بار و دگر بارو دگر بار

همي اين مهربان ديرينه ام يار .

صفايي داشتي روزي اگر

ديگر چرا

ديگر چرا نيست؟

بدان رسم وفا نيست

كه هم آسان كني از خود فراموشم

وهم تنها كني،

 

بي تن مرا از خويش بي خويشم

 

مپنداري كه غمگينم

مپنداري كه دلگيرم

و حتا تلخ مي گريم،

ولي با ياد تو همواره مي پويم

و مي پايم

به مرگ راستي در زندگاني

 

بدان پايان من

پايان تو نيست

 

نمي داني  كه در اين كنج تنهايي و رسوايي

ميان هيچ تن،تنها به ياد روزهاي خوب بودن در كنارت

 

_كه سهمم كم_

 

به ياد روزهاي دوري و اندوه

 

_كه سهمم بيش_

 

چه وارونه

چه اندروا

چه بيمارم

و جانم!دير يا هم زود

مي ميرم

بسي هم زود مي ميرم.

 

تمام سهم من اندوه انبوهيست

همه ميراث من انبوه اندوهيست

كه پايانش نمي بينم

بگو آسان چرا آغازْ،فرجام است

بگو اينسان چرا آغازِ فرجام است

و روز زندگاني در ميان شادماني

همچو سوگ ِمادراني در عزاي

نو عروسانيست

_بسان ابر باراني

فراز خنده ي تازه يْ شكفته

شاخه ي سيب است

منم در مرثيه مانده

منم گنجور غم

رنجور

رنجور آخرين ديدار

آخرين آغاز

كه در دل مانده ام هم راز

رازي كه هرگز سر نكرده ست باز

اي همراز!

ولي من باز ديگر بار

به ياد آخرين ديدار

_يعني اولين آغاز

به تلخي

با تني بفروخته جانش

و سوزانم

و خاموشم

به راه خود روم تنها و سرگردان

 

و هيچم نيست اميدي كه بينمت باز

و نه سوداي آغازي

كه پايانش فرا پيش است

رسولِ مرگ در پيش است.

 

                                                 (تهي)

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط امید |

من همه جسمم.

و تنها زمين،

-مادر ديرينه ام-

مرا پذيرا خواهد بود،

در آغوش گور خويش.

با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،

با هزار چرا ،

با هزار چراغ خاموش.

من تنها خود را مي جويم،

در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.

زمين مي داند،

و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.

(تهي)

Home
Email
Night Skin