تبليغاتX
مي خندم يا مي گريم

مي خندم يا مي گريم

روز+ شب=زندگی!

 

هنوز هم مي شود برنامه اي را از تلوزيون ديد و لذت برد.اين روزها تلوزيون نديدن هم مثل خيلي چيزهاي ديگر از اصول روشنفكري خوانده مي شود.عجيب است واقعا ما هيچ چيزي را آنطور كه بايد نياموخته ايم.

جمعه ظهر ها برنامه اي از شبكه ي 1 پخش مي شود به نام نقره كه مروريست بر برنامه هاي سالهاي گذشته ي تلوزيون .تماشا كردن اين برنامه خودش مروريست بر خاطره هاي كودكي .خاطراتي شيرين و به ياد ماندني كه ديگر براي هيچ كسي تكرار نخواهد شد.كارتونهايي در اين برنامه پخش مي شود كه بخش بزرگي از كودكي ما را تشكيل داده اند.پسر شجاع ،ملوان زبل،نيكي،...اين ها همه ي لحظات شاد ما از زندگي بوده اند و شايد هم خواهند بود.مي دانيد به نظر من عنصر فراموش شده ي عصرجديد ،لذت است.ديگر از هيچ چيزي لذت نمي بريم.غرق امكانات و تنوع هستيم ولي هميشه بغضي در درون سينه هست كه هيچ كاري نمي شود با آن كرد.نمي خواهم بگويم برنامه اي فوق العاده است كه نيست واقعا.شكل چنين برنامه اي معمولا مجري محور است و ضعف عمده ي اين برنامه كه طرح زيبايي دارد همين مجري است.كه به قدري تيك دارد كه بيننده را آزار مي دهد.ولي قسمت هايي كه به صورت برنامه ي مستقل ساخته شده اند خيلي خوب و دلي از كار در آمده اند.اول هفته يكي از بهترين فيلم هاي ايراني اين مدت را ديدم به نام ميناي شهر خاموش به كارگرداني امير شهاب رضويان .ودر آخر هفته همين كارگردان كه پيش از اين نمي شناختمش براي نقره از خاطرات كودكي و كتاب هاي كودكي و دهقان فداكار و تصميم كبري گفت كه بسيار خاطره انگيز بود.شايد تداعي خاطره ها در مواردي اذيت كننده باشد ولي در اين مورد كه محور برنامه ي نقره است اين اتفاق نمي افتد.چرا كه همه ي ما آرزوي بازگشت به دوران كودكي را داريم وهمين كه بعضي از آن تصاوير پر شور كودكي برايمان زنده مي شود احساس بسيار جالب و عجيبي را بر مي انگيزد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط امید

 

نه گلي سرخ ،نه دلي از اطلس.

به تو يك پياز هديه خواهم كرد ،

ماهي است پيچيده در كاغذ قهوه اي رنگ

نويد نور مي دهد

همچون عريان شدن احتياط آميز عشق.

بستانش،

همچون يك عاشق

چشمانت را از اشك كور خواهم كرد.

تصويرت را به عكسي مردد و لرزان از اندوه بدل خواهم كرد

سعي مي كنم با تو صادق باشم.

به كارتي زيبا با مهر بوسه اي.

به تو پيازي هديه خواهم كرد

بوسه های ترسناكش بر لبانت خواهد ماند

حسود و وفادار،

مثل خود ما تازنده ايم.

بپذيرش،

اگر بخواهي ،

طلاي سفيد حلقه هايش به كوچكي انگشتري خواهد شد.

ويران كننده و مرگبار.

عطرش به انگشتانت خواهد ماند،

به كاردت خواهد ماند.

 

(كرول ان دفي،ترجمه ي رضا پرهيزگار،از مجله ي گوهران شماره 18)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط امید |

 

"جامعه عشق را با ازدواج یکی می کند ،

 

هرگونه عدول از این قاعده مجازات دارد و شدت

 

مجازات بستگی به زمان و مکان دارد."

 

         "زندگی اجتماعی ما هرگونه امکان وصلت عاشقانه ی حقیقی را از میان می برد."

 

(دیالکتیک تنهایی،اکتاویو پاز،خشایار دیهیمی)

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط امید |

                                                    

                                                       برای عباس معروفی

 

هيچ گاه "سمفوني مردگان" را شنيده اي؟

زماني مرگ را در آغوش داشتم

ودر قبرستان دنيا

چونان ارواح گنگ

سرگردان و

پرسه زنان در كوچه هاي تنهايي.

بي هيچ اميدي

به فردا

فردا؟!

حتا به لحظه!

تا در"سال بلوا" تو رسيدي

ومرا به آغاز فرا خواندي

واين آغاز را زندگي نام نهادي

زندگي؟

"همين ذره ذره خرد شدن،

در نفس نفس زدنهاي عقربه هاي ساعت؟"

خيلي زود فرهاد شدم

و پيكر سنگين دلبستگي بر دوش

چه دانستم كه تو شيرين نبودي!

چرا فرا خوانديم؟

تا روزهاي نبودنت را بشمارم؟

امروز مخاطره مي كنم

شايد

از ياد ببرم

خاطره هاي رسوايم را

در لحظه هاي سخت انتظار.

             ***

امروز شادي را از ياد برده ام

مي خندم اما تلخ

امروز هم مرده ام

پس چرا فرا خوانديم؟

          ***

ديگر" ذوب شده "ام

در كوره ي داغ

ز ن د گ ي

 

                                                   16/10/87

                                        

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط امید |

 

فوت مي كنم

 

قاصدكي را

 

بي مقصد

 

در باد

 

تا دور شود از من

 

همه ي روياهايم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط امید |

آنچه به دانشجوي ادبيات نمي آموزند 2

 

اين ستون بایدخيلي پيش تر از اينها نوشته مي شد.قسمت اول آن را كه نوشتم خيلي ها تشويقم كردند كه آنرا دنبال كنم ولي تنبلي و كنكور و بعد هم شروع ترم جديد اجازه ي اين كار را به من نداد.البته دليل ديگري هم داشتم وآن هم خوش خيالي بود ،گمان مي كردم در دوره ي ارشد شرايط فرق مي كند.اين بار هم مثل قسمت قبل با دل پري كه از امتحانات دارم اين مطلب را مي نويسم.در دانشگاه هاي ما به دانشجوي ادبيات شيوه ي فكر كردن آموخته نمي شود.(حالا گفتم ادبيات چون خودم در اين رشته هستم و مسئله ي زندگي من ادبيات است وگرنه در خيلي از رشته ها اين موضوع صدق مي كند).از دانشجوي ادبيات تنها فرهنگ لغت بودن را انتظار دارند واين كاملا از واحدهاي دانشگاهي اين رشته و شيوه ي امتحانات آشكار است.اصولا قرار دادن بعضي از واحدها تنها به اين دليل است كه نثر يا نظم دشواري دارند وولغت ها وعبارت هاي پيچيده دارند .خواندن و امتحان دادن اين واحد ها چيزي به فكر و انديشه ي دانشجو اضافه نخواهد كرد.و فقط انبوهي از لغات پوسيده و به تاريخ پيوسته ذهن او را پر مي كند.

ديگر اميدم را از كلاسهاي ادبيات در دانشگاه ها بريده ام چرا كه حتا استاد ها هم بر آنند كه در كلاس دانشگاهي چيزي نصيب كسي نخواهد شد.واين جاي بسي  تعجب است پس نقش آنها چه مي شود؟!

مسئله ي ديگر نوع امتحانات است كه هيچ فكر و ذوق و خلاقيتي را براي دانشجو باقي نمي گذارد.سوالات حفظ كردني محض و آن هم در اين رشته ي سراسر ذوقي از عجايب است.از معدود مواردي كه گونه اي متفاوت از امتحان دانشگاهي را پيش رو قرار مي دهند كساني هستند كه گاهي در خارج از ايران تنفس كرده اند.حتا در كشورهاي همين اطراف!!

تنها در اين موارد است كه دانشجو اجازه دارد كه فكر كند و حاصل فكرش را بنويسد ونه حاصل حافظه اش را.اين نشان مي دهد كه وضعيت دانشگاهي در خارج از ايران بسيار متفاوت است.در صورتي كه در ايران هنوز واحدهاي دانشگاهي همانهاست كه در شروع به كار داشگاه ها قرار داده شده بود.واين جز عقب ماندگي هيچ معناي ديگري نخواهد داشت.

داشجوي پرورش يافته در اين وضعيت مي تواند از رشته ي درسي اش كه از چندين سو مورد هجوم واقع مي شود دفاع كند؟در اكثر موارد اينطور كه نمي شود هيچ،تازه خودشان از منتقدان شماره ي يك ادبيات خواهند شد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط امید |

من همه جسمم.

و تنها زمين،

-مادر ديرينه ام-

مرا پذيرا خواهد بود،

در آغوش گور خويش.

با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،

با هزار چرا ،

با هزار چراغ خاموش.

من تنها خود را مي جويم،

در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.

زمين مي داند،

و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.

(تهي)

Home
Email
Night Skin