خواندن شعرهاي ترجمه اي البته اگر ترجمه خوب باشد برايم بسيار لذت بخش است.اين كه گفتم ترجمه خوب باشد نه اينكه خودم تخصصي در اين كار داشته باشم نه.همين كه شعر برايم كشش داشته باشد برايم كافيست وگرنه اينكه مترجم با اصل اثر چه كاري را انجام داده ديگر به عهده ي صاحب فن است.همين چند روز پيش با گزينه اشعاري به صورت اتفاقي آشنا شدم از چزاره پاوزه كه اشعارش خيلي به دلم نشست.حرف حرف تنها خود شاعر نبود انگار حرف از نوعي نگرش و جهان بيني بود كه گويا من هم بي ميل به آن نبوده ام كه از خواندنشان لذت مي برم. در مقدمه ي خوب كتاب كه به معرفي شاعر مي پردازد سكانس پاياني زندگي اين شاعر ايتاليايي هم، جلب توجه مي كند:
(پاوزه در 25اوت 1950نامه اي به داويده لايولو مي نويسد كه با اين جمله پايان مي گيرد:"اكنون ديگر نخواهم نوشت ، با همان خيره سري ، با همان خواست رواقي كه در لانگه داشتم سفري را در قلمرو مردگان آغاز خواهم كرد."روز بعد 26اوت در اتاق هتلي در تورينو دست به خودكشي مي زند وبه زندگي خود پايان مي دهد.).
ومثل همه ي خودكشي هاي عالم در اين جريا ن هم احتمال يك سرخوردگي عشقي را مطرح كرده اند.شايد او هم به راهي رفته كه سالها پيش دوست نزدكش پيموده بود.
اين كتاب به ترجمه ي كاظم فرهادي و فرهاد خردمند و چاپ نشر چشمه است.
ستاره ي سحري
مرد تنها زماني بر مي خيزد كه هنوز تيرگي بر درياست
وستارگان تاب مي خورند.گرماي مطبوعي
از كرانه بالا مي آيد، از آنجا كه بستر درياست،
ونفس را راحت مي كند.در اين زمان است كه
هيچ اتفاقي نمي تواند بيفتد.حتا پيپ ميان دندانها
خاموش آويزان مي شود.شبانه است به هم غلتش مداوم امواج.
مرد تنها اكنون آتشي بزرگ از شاخه ها بر افروخته است
وآن را مي نگرد كه زمين را سرخ مي كند.حتا دريا هم
لختي ديگر همچون آتش شعله ور خواهد شد.
هيچ چيز تلخ تر از سحرگاه روزي نيست
كه اتفاقي نمي افتد .هيچ چيز
تلخ تر از بي ثمري نيست.
ستاره ي سبز فام ،غافلگير سپيده دم،
خسته آويزان است در آسمان.
باز درياي هنوز تيره را مي بيند و بر افروختگي آتش را
كه با آن خود را گرم مي كند كه كاري كرده باشد؛
مي بيند ،واز شدت خواب مي افتد ميان كوه هاي تيره
آنجا كه بستر برف است.كندي ساعت
بي رحم است براي كسي كه در انتظار چيزي نيست.
مي ارزد به اينكه خورشيد از دريا بر خيزد
و روز طولاني شود آغاز؟ فردا
سپيده دم ولرم با نوري ضعيف باز خواهد گشت،
همچون ديروز خواهد بود و هرگز اتفاقي نخواهد افتاد.
مرد تنها دلش مي خواهد فقط بخوابد.
هنگامي كه آخرين ستاره در آسمان خاموش مي شود
مرد به آرامي پيپ را پر و روشن مي كند.