تبليغاتX
مي خندم يا مي گريم

مي خندم يا مي گريم

روز+ شب=زندگی!

 

در هياهوي سال نو

تنها در خيابان

كتابي در دست

دلم شعر مي خواهد اما

لبهايم سكوت

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط امید |

 

خواندن شعرهاي ترجمه اي البته اگر ترجمه خوب باشد برايم بسيار لذت بخش است.اين كه گفتم ترجمه خوب باشد نه اينكه خودم تخصصي در اين كار داشته باشم نه.همين كه شعر برايم كشش داشته باشد برايم كافيست وگرنه اينكه مترجم با اصل اثر چه كاري را انجام داده ديگر به عهده ي صاحب فن است.همين چند روز پيش با گزينه اشعاري به صورت اتفاقي آشنا شدم از چزاره پاوزه كه اشعارش خيلي به دلم نشست.حرف حرف تنها خود شاعر نبود انگار حرف از نوعي نگرش و جهان بيني بود كه گويا من هم بي ميل به آن نبوده ام كه از خواندنشان لذت مي برم. در مقدمه ي خوب كتاب كه به معرفي شاعر مي پردازد سكانس پاياني زندگي اين شاعر ايتاليايي هم، جلب توجه مي كند:

(پاوزه در 25اوت 1950نامه اي به داويده لايولو مي نويسد كه با اين جمله پايان مي گيرد:"اكنون ديگر نخواهم نوشت ، با همان خيره سري ، با همان خواست رواقي كه در لانگه داشتم سفري را در قلمرو مردگان آغاز خواهم كرد."روز بعد 26اوت در اتاق هتلي در تورينو  دست به خودكشي مي زند وبه زندگي خود پايان مي دهد.).

ومثل همه ي خودكشي هاي عالم در اين جريا ن هم احتمال يك سرخوردگي عشقي را مطرح كرده اند.شايد او هم به راهي رفته كه سالها پيش دوست نزدكش پيموده بود.

اين كتاب به ترجمه ي كاظم فرهادي و فرهاد خردمند و چاپ نشر چشمه است.

 

ستاره ي سحري

 

مرد تنها زماني بر مي خيزد كه هنوز تيرگي بر درياست

وستارگان تاب مي خورند.گرماي مطبوعي

از كرانه بالا مي آيد، از آنجا كه بستر درياست،

ونفس را راحت مي كند.در اين زمان است كه

هيچ اتفاقي نمي تواند بيفتد.حتا پيپ ميان دندانها

خاموش آويزان مي شود.شبانه است به هم غلتش مداوم امواج.

مرد تنها اكنون آتشي بزرگ از شاخه ها بر افروخته است

وآن را مي نگرد كه زمين را سرخ مي كند.حتا دريا هم

لختي ديگر همچون آتش شعله ور خواهد شد.

هيچ چيز تلخ تر از سحرگاه روزي نيست

كه اتفاقي نمي افتد .هيچ چيز

تلخ تر از بي ثمري نيست.

ستاره ي سبز فام ،غافلگير سپيده دم،

خسته آويزان است در آسمان.

باز درياي هنوز تيره را مي بيند و بر افروختگي آتش را

كه با آن خود را گرم مي كند كه كاري كرده باشد؛

مي بيند ،واز شدت خواب مي افتد ميان كوه هاي تيره

آنجا كه بستر برف است.كندي ساعت

بي رحم است براي كسي كه در انتظار چيزي نيست.

مي ارزد به اينكه خورشيد از دريا بر خيزد

و روز طولاني شود آغاز؟ فردا

سپيده دم ولرم با نوري ضعيف باز خواهد گشت،

همچون ديروز خواهد بود و هرگز اتفاقي نخواهد افتاد.

مرد تنها دلش مي خواهد فقط بخوابد.

هنگامي كه آخرين ستاره در آسمان خاموش مي شود

مرد به آرامي پيپ را پر و روشن مي كند.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط امید |

 

بخوان با خود بلند وعاشقانه

 سرودي را كه در آن ابركي خرد ،

 به بالاي زميني خشك ،

 تا آنسوي جنگلهاي گيلان ،

 زار مي گريد.

 بخوان اينك سرود ابرو باران را

 وبگري تا زمين سبز

 وبگري تا نماز صبح

 وتا هر روز و هر روزت

 كه شادي را خدايا زود از لبهاي گلها وامگير

 وسبزي ز عالم.

 

                                                                       (تهي)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط امید |

بله رسم روزگار چنين است.

بيلي پيل گريم در رمان عجيب و غريب سلاخ خانه ي شماره ي پنچ پس از هر اتفاق نا گوار يا يك ياداوري تلخ اين جمله را بر زبان مي راند تا شايد به نوعي به خودش و خواننده اش آرامش بدهد .وواقعا هم اين جمله چنين تاثيري را در درون خودش دارد.از اين به بعد در ستوني با همين عنوان از واقعيتهاي تلخ اين دو روز زندگي مي گويم تا سبك شوم.(البته منظور از سبك شدن به معناي خالي شدن است وفقط همين).

1- شخصي را لايق دوستي(البته به معناي عام )بداني و همه ي حرف هايت را به او بزني فقط براي اينكه درونياتت را بيرون بريزي و همان شخص خصوصي ترين(البته اگر اين عنوان ديگر درست باشد ) حرفهايت را به ديگران هم بگويد، چه كاري مي تواني انجام بدهي؟ مي خواهي از اين دوست انتقام بگيري؟ اين كارروزگارت را تلخ تر خواهد كرد.مي خواهي او را ببخشايي ؟؟اين كار باز بهتر است ولي با زخم دلت چه خواهي كرد ؟ چگونه تسكينش مي دهي؟

درهمين شرايط است كه بيش از هر جاي ديگري اين جمله كاربرد دارد:

بله رسم روزگار چنين است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط امید |

 

ايستاده ام در مسيرِ با د

 

 و صورتم خيس مي شود

 

 از قطره هاي فواره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط امید |

 

با شتاب از كنارم عبور كرد

 

با چهره اي سرخ

 

از شور

 

لحظه اي بعد

 

درنگي طولاني

 

با چهره اي سرخ

 

از خون

 

مسافر مغموم!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط امید |

من همه جسمم.

و تنها زمين،

-مادر ديرينه ام-

مرا پذيرا خواهد بود،

در آغوش گور خويش.

با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،

با هزار چرا ،

با هزار چراغ خاموش.

من تنها خود را مي جويم،

در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.

زمين مي داند،

و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.

(تهي)

Home
Email
Night Skin