كلاغ پير
از كاجي به كاج ديگر
پي گم كرده اش مي گردد
زمستان وبهار
پاييزو تابستان
دهانش بوي برف گرفته
چكه چكه برف از دهانش مي چكد
هاي هاي
قار قار
تا دم مرگ هم نمي يابدش
از اين كوي به آن كاج
از اين كاج به آن كوي
هاي هاي
قار قار
آنقدر ناله سر مي دهد
كه ديگر سويي به چشمش نمي ماند
وصال هم سيرابش نمي كند
تا ابد تشنه ي برف مي ماند
درد اين است.
كلاغ پير در برف از اين سو به آن سو
قار قار
برف برف!
14/1/88
كاجستان خاطرات
خرد مي شوم در نفس نفس زدن عقربه هاي ساعت
صدايي مي آيد،
خيلي دور
خيلي نزديك
از واژه هاي به بن بست رسيده ي نامفهوم.
پرسه مي زنم در كوچه پس كوچه هاي دلتنگي.
تنم را مي لرزاند،
صدايي كه مدام در اعماق وجودم مي پيچد
و فرا مي خواند مرا
به چه؟
به هيچ!
خود را در دل زمان غرق مي كنم
رها مي شوم در انتهاي بي واژه
دردل خاطرات خاكستري
وباز ندايي بي وقفه
فرا مي خواند مرا
به چه ؟
به هيچ!
با اندوه تمام به پايان مي رسانم
ذره ذره ي همه ي آغاز ها را
ودگر حتا واژه اي را هم از نو،
بر صفحه ي وجود نخواهم نگاشت!
اين بار ندا
از قلب من است
كه فرا مي خواند مرا
به چه ؟
به هيچ!
فنجاني چاي
قطره اشكي سرگردان
آسماني غمبار
اين فيلم ديدنهاي من هم براي خودش حكايتي دارد.زياد فيلم نمي بينم -هم چنان كه زياد كتاب نمي خوانم- ولي فيلم هاي خوب را زياد مي بينم.يعني ممكن است فيلمي را كه از ديدنش لذت برده ام چندين بار ببينم.و با تك تك ديالوگهايش زندگي مي كنم.به دوستانم همان ها را پيشنهاد مي كنم همان تعداد محدود را.به طور قطع مي توانم بگويم كه بهترين فيلم ها ي عمرم راديده ام وديگر هرچه فيلم ببينم با همان شاهكارها مقايسه مي كنم و در رده ي پايين تر از آنها قرار مي دهم.نمي دانم اين خوب است يا بد.بهتر است نام ببرم ، قاطعانه مي گويم كه ديگر هيچ فيلمي برايم به اندازه ي 21گرم"آلخاندرو گونزالز ايناريتيو" ارزشمند نخواهد بود.حتا دو فيلم ديگر همين كارگردان يعني بابل و عشق هاي سگي (اگر بدانيد چقدر براي ديدن اين فيلم انتظار كشيدم،به چندين نفر سپردم تا اين فيلم را برايم بياورند و روزي هم كه فيلم به دستم رسيد....) . با 21گرم زندگي كرده ام با تك تك سكانسها و ديالوگهايش ، با بازي بي نظير شان پن(برنده ي اسكار امسال)،با رنج هاي نائومي واتس و با موسيقي دلربايش.
هنوز فيلم خوب زياد است كه نديده ام ولي فكر نكنم رده بندي ام تغييري كند همچنان كه فيلم پر سر و صدايي چون جاده ي مالهالند "ديويد لينچ" را ديدم ، زيبا بود ولي براي من شاهكار نه.نائومي واتس اين فيلم فوق العاده بود ولي براي من همان زن رنج كشيده ي 21 گرم را تداعي مي كرد.
بنابر اين فيلم هاي مورد علاقه ام ليست بلند بالايي ندارد كه چند تا از آنها را ذكر مي كنم.البته از نام بردن فيلم هاي ايراني معذورم بداريد.
بي خوابي و يادگاري از كريستوفر نولان، هفت از ديويد فينچر، داگويل از فون ترينه، رودخانه ي مرموز از كلينت ايستوود ، راننده تاكسي از اسكورسيزي ، مخمصه از مايكل مان (آن سكانس كافه با بازي دو غول سينما يعني رابرت دونيرو و آل پاچينو)، گلادياتور از رايدلي اسكات ، خاكستر هاي زمان از كار واي وونگ (كه تنها بك بار اين فيلم را از شبكه ي 4 در برنامه ي سينما ماورا وبا كيفيت بسيار بد ديدم ولي هنوز مشتاق دوباره ديدنش هستم).
البته اين تنها علايق شخصي من بود وفيلم هاي بسيار زياد ديگري هم بود كه مي توانست در اين ليست قرار بگيرد ولي من كه اينطوريم دوست دارم علايقم محدود باشد.اين كه چرا اينها را الان نوشتم خودم هم نمي دانم.
روبرويم نشسته است
چشم از من بر نمي دارد
فقط گاهي پلككي
آن هم با هر پلك من
با خنده هاي من ،
خنده اي پيشكشم مي كند
واي !گمانم نيمه ي گم شده ي من!
قطره اشكي ازسر ذوق فشاندم و
اواشككي نثارم كرد
واي!نيمه ي گم شده ي من!
ولي غبار اشكم
آه!
دور كرد از من نيمه ام را
آينه!
آه!
آينه!
جمعه، 05/10/1387