چشم مي گشايم
ماه را هم رنگ زمين مي بينم
چشمانم را باز و بسته مي كنم
همان است
خاكستري!
نفس كه مي كشم غبار فرو مي دهم
چقدر سنگين شده
هوا
آب
پاهايم
دلم كه روزهاست وزنه اي حمل مي كند
چقدر بودن سخت شده
چقدر خواب مي خواهد چشمانم
چقدر رنگ مي خواهد قلبم
چشم مي بندم.
وقتی به هر سو سر میگردانی فقط یه چیز را می بینی نمی دانم این را اتفاق می شود نامید یا سرنوشت یا...نمی دانم.به هر حال این روزها هر کتابی را ورق می زنم با مقوله ی عجیب و جذاب "زمان "روبرو می شوم.با شکست زمان،وقفه ی زمان یا هر چیز دیگری که مربوط به هیچ انگاری زمان تقویمی می شود.جواد اسحاقیان در کتاب" از خشم و هیاهو تا سمفونی مردگان" اشاره ای به اعتقاد برگسون در مورد زمان کرده است.
"برگسون به دوگونه ی زمان اعتقاد داشت.نخست زمان دروغین ،ریاضی ،مکانیکی یا بدل زمان که وی آن را زمان تقویمی می نامید.زمانی که ساعت آن را نشان می دهد.وزمان ارزشی وکیفی که وی آنرا زمان حقیقی می خواندو به باور وی همان حرکت عقربه های ذهن آدمیست."
در صورت اعتقاد به زمان تقویمی چه چیزی نصیبمان می شود ؟!شاید هیچ چیز.در اینصورت تبدیل به موجوداتی زمینگیر وبا آرمانها و رویاهای محدود می شویم.شاید هم رویایی برایمان نماند اصلا .
ولی در صورتی که به سوی زمان حقیقی میل پیدا کنیم صاحب ذهنی خیال پرداز و دور پرواز خواهیم شد.وبه راحتی می توانیم گذشته را به حال و حال را به آینده پل بزنیم.تازه اینجاست که می توانیم درک کنیم که گذشته و آینده تنها دو قدم با هم فاصله دارند.
واما چیزی که باعث شداین حرفها برنم.رمان "دو قدم این ور خط "از احمد پوری بود.
بی زمانی نکته ی اصلی این رمان خوب و پر کشش است.به طوری که “احمد”می تواند با کسی که ازدو قدم آن ور خط یعنی از گذشته آمده است ملاقات کند وبا او حرف بزند. احمد می تواند سفری به گذشته کند بدون ماشین زمان البته! و با شاعری که عاشق شعرهایش است و شعرهایش را به فارسی ترجمه می کند.ملاقات کند ونامه ی عاشقانه ی آیزا برلین را که در این ور خط برای آنا آخماتوا نوشته است به دست او برساندو...
چه خوب می شد پایم به گذشته سر می خورد.سفر به آینده را دوست ندارم. زمان در کف دست ماست می توانیم مثلی مومی به آن شکل بدهیم.بهتره با خیالاتمان چیزهایی را که دوست داریم بسازیم می شود وفقط باید کمی از واقعیتهای خشک زندگی فاصله بگیریم.
این کتاب را نشر چشمه چاپ کرده است.
اين روزها
جاي آفتاب
خون
مي تابد
نعره ي اعتراض
از ستاره انگار
مي بارد
در پهنه ي سبز خيابانها
دسته دسته گل شقايق است كه مي رويد
كه مي بالد
شبها روي پشت بام
ماه هم شعر آزادي
مي خواند
ازشب صداي ناله
مي آيد
گوش تيز كنيد
اين شور
هماره
مي پايد
پ.ن:کاش آسمان گوش داشت
هم قبیله:
http://www.salume.blogfa.com/