تبليغاتX
مي خندم يا مي گريم

مي خندم يا مي گريم

روز+ شب=زندگی!

برايم همين آرزو باقيست

روي در ماه

پلك هايم

ماه را زنداني كنند

وبروم...

ديگر از اين هستيم بيزارم

كاش همان بودم كه ،بودم

هستي ام را گم كرده ام

من را ازمن ربوده اند

ديگر از اين بودنم به ستوه آمده ام

ديگر فقط" شدن "مي خواهم

شايد با " شدن "

بشوم

آنچه بودم

واين را هم خوب به ياد دارم

روزگاري را كه از "بودن " م هم بيزار بودم.

 

پ.ن:در شرایط خوبی پست وننوشتم پس پاک کردنش بهتر از بودنش بود.گلایه ای هم ندارم.سوپر استار فیلم خوبی بود.داستان سقوط غرور.داستان دست و پا زدن برای ایجاد یه تغییر اساسی در زندگی والبته داستان از دست دادن چند باره ی موقعیت هایی که در زندگی برای آدمها پیش می آید.ولی من ایمان دارم پاک به دنیا آمدم ومی خواهم پاک از دنیا بروم.پس اگر سویی نه حتا نوری رخ بنماید از دست نمی دهمش محکم می گیرمش.گاهی فکر می کنم کاش مادرم در روز تولدم نگران بی کسی من نبودو...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط امید |

بوي حرارت مي دهد اين تابستان

بوي اكاليپتوس مي دهد كوچه هاي كودكي

بوي دلتنگي مي دهد شهر آرام ،

شهر آفتابي

به آسمان دقيق مي شوم

پاره هاي كوچك ابر را

-اگر باشد

با پلك هايم به هم مي دوزم

شايد آشتي كنند با هم

شايد بارن ببارد

باران!

اين اشك شوق ابرها

اگر نبود

جنبش گاه گاه باد

زمين هم  ذوب مي شد

از اين سكون وحشت زا

-انسان كه ديگر هيچ

چنين لحظه هاي ملال آوري در باورم نبود

شايد

اين شهر هميشه اينگونه بود

اما خوب مي دانم

من هيچ گاه اينگونه نبوده ام

كه هستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط امید |

 

وقتي روح زندگي آدم زخم برداشت

ديگه درمان شدني نيست

مي توني دردشو آروم تر كني

ولي هيچ وقت درمان شدني نيست

 

 

"خاموشي دريا ، وحيد موسائيان"

 

 

 

پ.ن:اگه آسمون برای باران از ابرها خالیست.آه های سردت برای بارش باران کافیست.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط امید |

وقتي فيلم به پايان رسيد اصلا غافلگير نشدم.انگار خوب مي دانستم يكي از فيلم هاي فراموش نشدني و دوست داشتني عمرم را خواهم ديد.فقط طعم تلخي پس از اتمام فيلم تمام وجودم را فرا گرفت.

براي انتخاب كردن اين فيلم ، عنوانش برايم كافي بود، با حس عجيب و غريبي كه به عدد هفت دارم جاي تعجب نبود كه فيلم را بدون شناخت كامل براي ديدن انتخاب كنم.قبل و بعد از فيلم خاطره اي خوب برايم تداعي مي شد ، خاطره ي ديدن فيلم هفت ديويد فينچر.

از فيلم اين را مي دانستم كه ويل اسميت اين فيلم آن بازيگر شوخ و شنگي كه در ياد داشتم نيست.وبرايم همين مسئله كافي  بود.

تيم تامس (ويل اسميت)اشتباه بزرگي انجام داده و خود را گناهكار مي داند و نمي تواند با اين موضوع كنار بيايد.بار گناه بر دوشش سنگيني مي كند ، نمي تواند خودش را ببخشد وبه زندگي عادي باز گردد.تيم تامس شبي هنگام رانندگي به خاطر سهل انگاري كنترل اتومبيلش را از دست مي دهد.وحادثه اي پيش مي آيد ودر اين حادثه هفت نفر كشته مي شوند كه همسر تيم هم يكي از آن هفت نفر است.

بعد از اين ماجرا تيم تامس چيزي برايش باقي نمي ماند وكابوس آن شب را نمي تواند از ياد ببرد.تا جايي كه تصميم مي گيرد كفاره ي گناه و اشتباهش را بپردازد.تيم تامس براي پرداخت اين كفاره هيچ چيز را كم نمي گذلرد و مي خواهد تمام تن و تمام زندگي خودش را به كساني كه نياز دارند ببخشد.اوابتدا كساني را كه  مي خواهد اعضا و اموالش را به آنهال ببخشد خوب شناسايي مي كند و آنها را مي آزمايد تاببيند آدم هاي خوبي هستند يا نه و اينكه ارزش اين بخشش بزرگ را دارند يا نه.جز يك نفر همه سربلند بيرون مي آيند.

جريان اصلي فيلم ماجراي نياز مندي "اميلي " به قلب است.تيم تامس اورا كه گروه خونش هم به او مي خورد شناسايي كرده است ودر طول فيلم بسيار به هم نزديك شده اند.كار به جايي مي رسد كه اگر اميلي هرچه زودتر تحت عمل پيوند قلب قرار نگيرد قلبش از كار خواهد افتاد.تيم تامس تصميمش را عملي  مي كند.او مي خواهد با خودكشي جان كس ديگري را بخرد.اما صحنه ي تكان دهنده ي فيلم ،صحنه ي خودكشي تيم تامس بود.خودكشي با زيباترين موجود دنيا يعني عروس دريايي.زهر اين موجود ازكشنده ترين زهر هاست.وان را پر از يخ مي كند ودر آن دراز مي كشد وبعد عروس دريايي را رها مي كند تا در آغوش بگيردش وببوسدش .

لحظاتي بعد قلب او در سينه ي اميلي مي تپد.

در پايان سه بار ديدن پش سر هم فيلم تلخي نصيب كامم شد.من اگر جاي تيم تامس  بودم اين كار را مي كردم؟كاري كه كرد واقعا كفاره ي گناهش بود؟راه ديگري براي آرامش وجود نداشت؟؟نمي دانم فقط مي دانم كم هستند كساني كه اينگونه گناهانشان را مي پذيرند وحاضرند تمام وجودشان را به عنوان كفاره بپردازند.

این فیلم محصول سال ۲۰۰۸وبه کارگردانی گابریل موچینو است.

 

 پ.ن:از مدتها پیش تصمیم گرفته بودم فرم اهدای عضو را پرکنم.حس عجیبی بعد از این فیلم بهم دست داد وانگیزه ام برای این کار بیشتر شد.قلبم به که می رسد؟؟چشمانم چه؟؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط امید |

آه ناستنكا ، آيا تنها ماندن ، تنهايي كامل بدون آنكه حتا چيزي براي افسوس خوردن

وجودداشته باشد غم انگيز نيست؟

هيچ چيز ابدا هيچ چيز...زيرا هر آنچه را از دست مي دهم چيزي به جز انديشه هاي پوچ

واحمقانه ، به جز خواب وخيال نبوده است.

 

شب هاي روشن وپنج داستان ديگر ، فئودور داستايوسكي ، پرويز همتيان بروجني

 

پ.ن:در تکرار محض زندگی من چیزی را از کف داده ام که واقعیت زندگیم بود.شب گردی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط امید |

 

دود شد و به هوا رفت

در حرارت زمین

حرفهای سردم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط امید |

نشستم و گريستم .بنا به افسانه ، هرچه در آب هاي اين رود بيفتد- برگ ، حشره ،

 پر پرندگان – در بستر رود، سنگ مي شود.

آه كاش مي توانستم قلبم را از سينه بيرون بكشم و درآب بيندازم ، بعد ديگر نه دردي هست

ونه اندوهي

 و نه خاطره اي.

 

"كنار رود پيدرا نشستم وگريستم ،پائولو كوئليو،آرش حجازي ،انتشارات كاروان"

 

 

پ.ن:در شهري كه هيچ خبري نيست.رودي هم نيست كه بشود كنارش نشست و گريست.

در شهر من هم كه رود هست و آب نيست.

مي شود قلب را نثار كوير كرد؟؟

آن وقت چه مي شود؟؟

حتما نمك!!

نه نيازي نيست.قلبم از آن خودم  

فردا به آن نياز دارم.

خاطراتي كه نمي خواهم از آن باد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط امید |

من همه جسمم.

و تنها زمين،

-مادر ديرينه ام-

مرا پذيرا خواهد بود،

در آغوش گور خويش.

با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،

با هزار چرا ،

با هزار چراغ خاموش.

من تنها خود را مي جويم،

در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.

زمين مي داند،

و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.

(تهي)

Home
Email
Night Skin