خيانت مي كند بر من
دگر بار و دگر بارو دگر بار
همي اين مهربان ديرينه ام يار .
صفايي داشتي روزي اگر
ديگر چرا
ديگر چرا نيست؟
بدان رسم وفا نيست
كه هم آسان كني از خود فراموشم
وهم تنها كني،
بي تن مرا از خويش بي خويشم
مپنداري كه غمگينم
مپنداري كه دلگيرم
و حتا تلخ مي گريم،
ولي با ياد تو همواره مي پويم
و مي پايم
به مرگ راستي در زندگاني
بدان پايان من
پايان تو نيست
نمي داني كه در اين كنج تنهايي و رسوايي
ميان هيچ تن،تنها به ياد روزهاي خوب بودن در كنارت
_كه سهمم كم_
به ياد روزهاي دوري و اندوه
_كه سهمم بيش_
چه وارونه
چه اندروا
چه بيمارم
و جانم!دير يا هم زود
مي ميرم
بسي هم زود مي ميرم.
تمام سهم من اندوه انبوهيست
همه ميراث من انبوه اندوهيست
كه پايانش نمي بينم
بگو آسان چرا آغازْ،فرجام است
بگو اينسان چرا آغازِ فرجام است
و روز زندگاني در ميان شادماني
همچو سوگ ِمادراني در عزاي
نو عروسانيست
_بسان ابر باراني
فراز خنده ي تازه يْ شكفته
شاخه ي سيب است
منم در مرثيه مانده
منم گنجور غم
رنجور
رنجور آخرين ديدار
آخرين آغاز
كه در دل مانده ام هم راز
رازي كه هرگز سر نكرده ست باز
اي همراز!
ولي من باز ديگر بار
به ياد آخرين ديدار
_يعني اولين آغاز
به تلخي
با تني بفروخته جانش
و سوزانم
و خاموشم
به راه خود روم تنها و سرگردان
و هيچم نيست اميدي كه بينمت باز
و نه سوداي آغازي
كه پايانش فرا پيش است
رسولِ مرگ در پيش است.
(تهي)
خصلت اره را دوست نمی دارم
که برای اثبات خویش باید دیگری را ببرد.
من اما دوستانم را از دست فرو نمی گذارم
چون با من بی وفایی کنند یک بار
و نیز معشوقم را اگر یک بار بر من خیانتی روا دارد
من اما آیا یک بار بی وفا نبوده ام؟!
من اما آیا بارها خیانت نکرده ام؟!
غاده السمان.ترجمه ی دکتر فرزاد
نام راستين
من اين كاخي را كه تو بودي ،متروك خواهم ناميد
اين آوا را شب و سيماي تو را هجران خواهم خواند
وچون در سرزمين سترون فروغلتي
صاعقه اي كه تو را برد ،نيستي نام خواهم داد
مردن دياري بود كه تو دوست داشتي
من به آنجا مي آيم اما هميشه از راههاي تاريك تو.
من هوسِ تو ،پيكره ي تو ،و حافظه ي تو را نابود مي كنم
من آن دشمن توام كه رحم نمي شناسد.
من تو را جنگ خواهم ناميد،
و هر آنچه را كه جنگ روا مي داند بر تو روا خواهم داشت.
من در دستهاي خود ،
سيماي تاريك ودگرگون شده ي تو را نگاه خواهم داشت
ودر دل خود دياري را كه از رگبار روشن مي شود.
بون فوا.
"بر گرفته از كتاب شعر فرانسه در قرن بيستم،ترجمه محمد علي سپانلوو
مريم موسوي،نشر ثاث."
از شماره ي 87 مجله ي گلستانه.
بي شك عشق به دوست چنين است
چون مني كه تو را دوست مي دارم.
زندگي معما گونه است .
و من نمي دانم در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم
يا تو نيكبختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي.
تو را با تمام اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم،
اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي،
خود رااز دستان تو نخواهم رهاند
چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود.
با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد!
بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند،
بگذار تا در آتش اين نبرد
معماي وجود ترا ژرفتر در يابم .
هزاران سال چنين خواهم بود!چنين خواهم انديشيد!
مرا در آغوش خود گير !
آيا از هديه دادن به من نيكبخت نمي شوي؟
به راستي كه هنوز دردي تهفته در وجود تو ست.
(شعري از لو سالومه ،از كتاب اين است انسان، نيچه،ترجمه ي دكتر سعيد
فيروزآبادي،صفحه ي 170)