|
|
|
روز+ شب=زندگی! |
|
با تو میان آب و آتش آشتی بود... هنوز که تابستون نیومده بود عجله داشتی؟ هنوز که انجیر سیا ه های باغچه نرسیده بود امروز باد اومد بارون اومد قطار اومد هر سه برای بردنت از هم سبقت می گرفتند ولی تو با بارون رفتی می دونم سلامم را به ستاره ها برسان سلامم را به سروهای حالا دیگر خشکیده و پشت خمیده برسان ۱۸خرداد را از سویی می خواهم خط بزنم از تقویمم از سویی حک شده بر دلم روز هجران تو...
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط امید
|
من همه جسمم.
و تنها زمين،
-مادر ديرينه ام-
مرا پذيرا خواهد بود،
در آغوش گور خويش.
با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،
با هزار چرا ،
با هزار چراغ خاموش.
من تنها خود را مي جويم،
در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.
زمين مي داند،
و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.
(تهي)